آمـدی، آمـــدنت حـالِ مرا ریخت به هم ..یک نگاهت، همه فلسفه را ریخت به همآمـدی و دلِ مـن سخــت در این اندیشــه؛آن همه منطق و قانون چرا ریخت به هم؟؟قاضیِ عادلِ قصه به نگاهت دل باخت !!یک نگه کردی و یک دا
تنهاییام را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیستگستردهتر از عالم تنهایی من عالمی نیستغم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها رابر سفرهی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیستحوای من بر من مگیر این خودستانی را که
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیش رو و باز پ